تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
حرف دل
امروز روز آن است...
كه فراموش كني آن چه كه بودي.
استواري گام هايت
صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.
برخيز...
دوباره بياآغاز!!!
براي اين فيلم نامه عشقت
به اين و آن قول نقش اول را مي دادي
اما اکنون...
بدون قهرمان مانده اي
با عده اي سياه لشكر و بدل كار!!!
هميشه به خودت,
تنها به خودت اطمينان داشته باش
و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.
چرا كه معمولا"...                         
اطرافت خالي از دوستاني مي شو د       
كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند !           
و تو مي تواني,                                         
آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي.          
كمي تلاش,كمي ايمان!                              
ديگر وقت آن رسيده است                          
كه به وجودت افتخار كني!                  
به خاطر يافتن مقصر,                          
زندگي ات را تلخ و سياه نكن.                         
 بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند

خاطرات خوشي باشد

 از لحظه هايي كه ديگر...

براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد.

         آن گاه كه...

 نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;

نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد

و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد..

 براي بازيابي توان از دست رفته,

 بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 2:0  توسط غزل | 

دستم نه

 اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!

  نمي دانم چرا

 وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم

  پرده لرزاني از باران و نمك

 چهره تو را هاشور مي زند!

 همخا نه ها مي پرسند:

 اين عكس كوچك كدام كبوتر است

 كه در بام تمام ترانه هاي تو

 ردپاي پريدنش پيداست؟

  من نگاهشان مي كنم

 لبخند مي زنم

و مي بارم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:57  توسط غزل | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:53  توسط غزل | 
بسيار  ناگهاني و بسيار عجيب
زندگي بيدارت مي کند
چيزها تغيير مي کند
نهايت سعي خود را کرده ام
فرياد بر آورده ام
فکر مي کردم صاحب همه چيز هستم
بسيار ناگهاني و بسيار عجيب
نفرت من از بين رفت
مرا نياز داشتي
موقعيتم را يافتم
و اکنون متفاوت هستم،در اين روزها
اکنون بزرگترين پاداش
برق چشمانت است
و صداي توست
و نوازش دستانت
که مرا آن ساخت که هستم
اکنون بزرگترين پاداش
عشقي است که مي توانم نثارت کنم
بخاطر تو اينجا هستم
و به خاطر زندگي مي کنم که،
مرا آن ساختي که هستم
به من اعتماد کردي که بالغ شوم
و من نيز قلبم را مي بخشم
تا نشان دهم ،
چيز ديگري هست
و بيشتر دوست مي دارم
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:49  توسط غزل | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:44  توسط غزل | 
به چيزي اعتقاد داشتم
به عشق اعتقاد داشتم
زماني بس طولاني است که اين احساس در من وجود دارد
مي توانستم کسي را دوست بدارم
مي توانستم به کسي اعتماد کنم
عزيزم: گفتم به کسي اجازه نمي دهم دوباره به قلبم نزديک شود
گفتم به کسي اجازه نمي دهم
اما اگر تو از من بخواهي
فقط مي توانم تصميم را عوض کنم
و بگذارم براي هميشه به زندگي ام بيايي
تنها مي توانم قلبم را نثار تو کنم
و براي هميشه : اينجا در آغوش ات بمانم
از هنگاميکه در کنار تو بوده ام
نمي توانم باز گردم و تنها بمانم
عزيزم:از زمانيکه تو را يافته ام نمي توانم جلوي احساسم را بگيرم
خانه ام را يافته ام
و سر انجام در خانه هستم
عزيزم گفتم هرگز اجازه نخواهم داد کسي نزديک من شود
گفتم نياز داشتم: نياز به آزادي داشتم
اگر تو از من بخواهي :دنيا ام را به تو تقديم خواهم  کرد
اکنون به تو نياز دارم
اگر تو از من بخواهي: بخاطر تو هر کاري خواهم کرد:عزيزم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:41  توسط غزل | 
 
به من یک تارمو دادی امانت
که بی تو سوز دل بااو بگویم
مراتا یک نفس در سینه باقیست
امانت دار این یک تار مویم
تو میدانی که در هر تار موئی
زمو باریک ترصد راز باشد
اگر مو را زبان آشنا نیست
مرا چشم حقیقت باز باشد
نه پنداری که پیمانی که بستیم
از این یک تارمو محکم نگردد
به گیسوی دلاویز تو سوگند
که یک مو از وفایم کم نگردد
توهم ای روشنی بخش حیاتم
نمی گویم مرا پیوند جان باش
نمی گویم به دردم مرهمی، نه
به قدر تار موئی مهربان باش
چوموباریک باشد رشته عمر
بیا قدر جوانی را بدانیم
بیا با تارجان پیمان ببندیم
بیا تا پای جان باهم بمانیم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:31  توسط غزل | 
وقتی که تنهایی میاد سکوت میشه هم سفرم ****غرق خیال تو میشم غم هام رو از یاد میبرم ****خاطره های مردم رو با تو دوباره جون میدم ****حس میکنم پیش منی با تو به ابرا رسیدم**** لحظه لحظه شب من با تو ستاره بارون ميشه ****مثل پرسه های عشق تو کوچه و خیابون میشه**** از نگاه تو به پاکی خدا رسید**** با خیالت راهی شد روشنی فردا رو دید**** وقتی سکوت پر میزنه دلم رو از تو میبره**** تو خلوتم گم میشم و دلم غم هاشو میشموره**** کاشکی تو خواب من بودی حتی خیال من بودی همین واسم غنیمته نمیگم مال من بودی
 


تو شروع آسمونی میدونستم نمیمونی**** چشم تو آخر دنیاست خودت اینونمیدونی ****داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده**** اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیداه**** آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشمای تو****سکوت شیشهء دلم شکسته با صدای تو**** آخ که تموم لحظه هام اسم تو یادم میاره**** گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره**** وقتی با تموم قلبم واسه زندگی میمرم**** تن من میلرزه اما تو رو از خودم میگیرم**** من بی من، من بی تو من از سایه فراری**** میشم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری**** حالا من نه توی غصه نه تو آرزو نه خوابم**** این یک اتفاق سادس چرا دنباله جوابم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:29  توسط غزل | 
آري، آري
من صيد شدم
در دام زيباي تو، اي عشق پاک زميني من
آري من صيد شدم
در زلال سراسر راز چشمانت
آري من خرد شدم
در تلاطم سخت و مهربان عشق تو
آري من پاک شدم
در هيجان شراره هاي شوق تو
بگشاي آغوش مهرت را که ناخداي کشتي غرور اينک به زانو درآمده،
بگشاي دروازه هاي آسماني روحت را که مرغ دريايي خسته را تواني براي پرواز نمانده،
بگشاي، بگشاي چهره ات را به شيرين ترين لبخندها که فقط تو مي داني
اين، زهري است شيرين و شهدي است تلخ
از تو کجا بگريزم، که پناهم از تو، تويي
کدامين ستاره برق نگاه تو را به خاطرم نمي آورد
کدامين گل رخساره ي زيبايت را پيش چشمم به تصوير نمي کشد
کدامين نسيم بي ياد گام هاي نرمت از برابرم مي گذرد
مرا با گيسوي طلايي تو عهديست
و اين نماديست براي من
و تو
الهه ي من! معشوقه ي جاودانه ي بي همتاي من!
مي گذري، همچون ابر
در آسمان خاطرم
چه سبک!
چه رها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:26  توسط غزل | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 0:6  توسط غزل |